تبليغاتX
معجزه من

معجزه من

دوروز مونده

قرار بود امروز بریم بیمارستان برای به دنیا اومدن تو که فعلا" عقب افتاد و افتاد چهارشنبه . هنوز بدوبدوها تموم نشده ولی دیگه مهیا شدیم برای وروردت . امیدوارم این دو روز باقیمونده رو هم به خوبی سپری کنی و با خبرهای خوب خوب از پیش خدا بیای پیشمون . تا چهارشنبه ۹ صبح ....
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:59  توسط مامانی   | 

اندکی صبر سحر نزدیک است

شنبه رفتیم پیش خانم دکتر و دیگه قطعی تاریخ اومدنت رو مشخص کرد . منتظر دیدنت روی ماهت هستیم . هممون . با کمک مامانی و خاله نسرین خونمون هم شکل عادی به خودش گرفت . لباس هم خاله آرزو حسابی زحمت کشیده و تا مدتها نیاز نداری عسلم . دیشب تک تکشونو نگاه میکردم و از تصور تو توی اون لباسها با خواهری غرق لذت میشدیم . فقط مونده یه سری خرید کوچولو مثل گهواره و لگن و ساک و اینجور چیزا . توی این مدت باقیمونده هم حسابی رشد کن و بزرگ شو و تا اینقدر نزدیک خدائی دعا کن برای همه . دعا کن آرامش به مملکتمون برگرده . دعا کن برای هممون ....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:57  توسط مامانی   | 

اسباب کشی

بالاخره اسباب کشی با همه دلهره هاش به خاطر بودن تو تموم شد ولی حداقل این یه چیز رو خوب میدونی که اسباب کشی کردیم که هم جامون بزرگتر بشه هم نزدیک خونه مامانی باشیم به خاطر راحت بودن تو . میدونم خیلی دیروز اذیت شدی چون مامان که نمیتونست کار نکنه ولی امیدوارم بهت زیاد سخت نگذشته باشه .دوباره سونو کردیم و گفتند الان وزنت ۳۱۵۰ گرمه . آفرین مامانی . امیدوارم سالم و سلامت هم باشی و با دیدن روی قشنگت تمام نگرانیهام از بابتت رفع بشه . خاله آرزو برات زحمت کشیده و لباس آورده که هنوز فرصت نشده بگیریم ولی دیگه خیالم راحته . فقط مونده یه کمی خریدهای دیگه خواهری هم که روز بروز بیشتر منتظرته و هی میاد بوست میکنه و قربون صدقه ت میره  تا دوهفته دیگه پیشمون هستی یعنی اگه تا دوهفته دیگه خودت تصمیم نگیری بیای باید دوهفته دیگه مثل امروز یعنی ۲۴ مرداد بریم بیمارستان برای آوردنت
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:27  توسط مامانی   | 

حداکثر 20 روز مونده

روز شمار بالای صفحه نشون میده که دیگه زیاد نمونده تا تو بیای . درسته من حجم کاریم خیلی زیاد شده . از یه طرف جابجائی و نقل و انتقالات و از طرف دیگه هنوز برای اومدن تو اصلا" آماده نیستم ولی انتظار دیدن صورت نازتو میکشم . یه کم دیگه با مامان راه بیا و عجله نکن تا انشاا... همه جوره مهیای ورودت بشیم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:36  توسط مامانی   | 

اولین اعتکاف

امسال با هم اولین اعتکاف رو تجربه کردیم . به خاطر تو مردد بودم که برم یا نرم ولی با خودم گفتم هروقت اذیت بشی از مسجد میام بیرون که خداروشکر اصلا" اذیت نشدی . امیدوارم بار خوبی برات داشته باشه فرشته آسمونیه من .
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 9:35  توسط مامانی   | 

چهل روز مونده

عسلم دیگه حسابی هویدا شدی و نمیشه مخفیت کرد . البته منم دیگه یواش یواش دارم سنگین میشم که گرمای هوا و کار هم مزید بر علت شده . امیدوارم تو اذیت نشی
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:19  توسط مامانی   | 

ماموریت

توی دو هفته گذشته با همدیگه کلی مسافرت رفتیم که البته در قالب ماموریت بود . میدونم خیلی اذیت شدی . اضطرابهای الان هم از یه طرف . منو ببخش

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:22  توسط مامانی   | 

گزارش

دیگه روز شمار معکوس اومدنت شروع شده ولی هنوز من کاری نکردم . تازه کلی از لباسهایئ که از خاله آرزو برات گرفته بودم رو مجبور شدم بدم برای یه نی نی دیگه که داشت به دنیا میومد و هیچ ینداشت . ولی نگران نباش پدر میخواد برای امتحانش بره دوبی و قراره همه خریدهاتو بکنه . خواهری هم کلی دوستت داره . دیروز هی شکم منو میبوسید و میگفت خواهرت فدات بشه . خواهرت قربونت بره . امیدوارم وقتی که میای هم همینطور همدیگر رو دوست داشته باشید چون تو هم وقتی صدای اونو میشنوی کلی تکون میخوری . چند روز پیش هم حمید داشت با خواهری بازی میکرد و خواهری هم حسابی میخندید تو فکر کنم از بازی اونا به وجد اومده بودی و حسابی تکون میخوردی
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:6  توسط مامانی   | 

دیگه واقعا" قایم کردنت خیلی سخت شد . در مقابل یه سری صداها شدیدا" واکنش نشون میدی . البته وقتی زیاد فعالیت میکنم معلوم میشه که الان دونفیم و این کارها برامون زیاده ولی خوب چاره ای نیست باید از پسش بربیایم . خواهری بازم بدجور هواتو داره میگه میخوام برم تو آسمونا از اونجا برش دارم بیارمش که دلمون زیاد براش تنگ نشه . هی میپرسه وقتی تولد من بشه میاد ؟

دوشنبه رفتیم پیش دکتر . زیاد از وضع من راضی نیست . بخاطر حال پریشونی که توی اونروزها داشتم برام دارو نوضت که نخوردم چون خودم بهتر از هرکسی میدونم که به دارو ربطی نداره . تو مقاوم باش عروسکم و بهتر از همه اینه که خودم و خودت رو بسپاریم به اون که تو رو داده

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:9  توسط مامانی   | 

رابطه خواهری

سلام عزیز مامان . یواش یواش دیگه مخفی کردنت کار سختی شده و داری خودت رو نشون میدی . آبجی هم که حسابی باهات رفیق شده و دائم باهات حرف میزنه . میگه دلم برای نازنین زینب تنگ شده . پس کی از پیش خدا میاد . یا میاد سرش رو روی دلم میذاره و باهات حرف میزنه . دوسه شب پیش هم داشت بهم میگفت من چیه نازنین زینب میشم ؟ وقتی بهش گفتم خواهرش میشی کلی قند توی دلش آب شد . معلومه خیلی دوستت داره
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:18  توسط مامانی   |